دوره 16, شماره 3

بهار 1394

فهرست مطالب

مقالات

اسلام سیاسی اصطلاحی است مربوط به قرن معاصر که در برابر اسلام سنتی پدید آمده است. در این مقوله، اسلام به­ عنوان هویت مرکزی با نقش کارکردگرایانه در متن سیاست واقع می­ شود و نظم اجتماعی را با تمام ملزومات آن نظریه­ پردازی می ­کند. این پدیده، امروزه صرفاً در حوزه ­ی انتزاع نیست، بلکه قابلیت­های خود را در عمل سیاسی نیز نشان داده است. کنش­گران سیاسی اسلام­گرا در دهه­ های اخیر نه ­تنها بر روندهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و امنیتی محیط­ شان تاثیر گذاشته ­اند، بلکه سیاست­های جهانی را نیز وادار به سطحی از کنش چالشی کرده ­اند. عوامل مختلفی در سرعت­ گیری عمل­گرایانه ­ی اسلام سیاسی دخیل بود، که می­توان به پدیده­ هایی مانند مسأله ­ی فلسطین، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، اشغال افغانستان، فروپاشی شوروی، حادثه­ ی 11 سپتامبر و بهار عربی اشاره کرد. البته، درست است که اسلام سیاسی در قالب یک پارادایم کلی در برابر پارادایم ­های دیگر قرار می ­گیرد، اما تحولات درون­پارادایمی آن بسیار مهم و قابل توجه است. بدین­ معنا که، به­ رغم ارجاع مشترک قرائت اسلام سیاسی به یک منبع دینی، در عمل برون­دادهای اجتماعی و فرهنگی نسبتاً متفاوتی در قبال نوع مواجهه با جهانی شدن، مدرنیته، سکولاریزم، نظم نوین جهانی، آمریکاگرایی، اروپا­محوری، غرب­ستیزی و... داشته و دارند. این نحله­ های جامعه­ شناختی خاص از اسلام سیاسی و سیاست فرهنگی متناظر با آن، دست­ کم توانسته است در قالب شکل­ بندی ­های اجتماعی و سیاسی چند­گانه متجلی شود.

در این مقاله با سه روش توصیفی، تحلیلی و تبیینی انواع مدل­های اسلام سیاسی، قالب­های فکری و ساختار و کارگزاران آن­ها توصیف و ضمن تحلیل روابط، مؤلفه ­های درونی و برون­دادهای کارکردی آن­ها، ماهیت اندیشه­ ای و تعامل آن با سیاست جهانی تبیین شده است. 

حسین پوراحمدی میبدی, عباس ذوالفقاری
PDF
9-35

انتشار اقتدار، ضرورت یک نگاه جدید را به نظام بین‌الملل فراهم ساخته است. حکم­رانی جهانی نامی است که به‌ این نگاه اطلاق گردیده است. در بطن نظریه­های غربی از حکم­رانی جهانی، دیدگاهی مبتنی بر حذف و شمول قرار دارد. به­ گونه ­ای­ که، تعاریف غربی از حکم­رانی جهانی سبب حذف جهان توسعه‎نیافته از قلمرو این مفهوم شده ­اند. هدف این نوشتار نقدی بر عدم جامعیت حکم­رانی جهانی و چگونگی آن در نظریه ­های غربی و رفع این نقیصه­ ی اساسی است. در این راستا، این پرسش طرح شده است که نظریه­ های غربی چگونه و با تأکید بر چه مبانی ­ای جهان توسعه‎نیافته را از شمول حکمرانی جهانی حذف کرده‎اند، و برای حل آن چه باید کرد؟ در پاسخ، این فرضیه طرح شده است که، مجموعه ­ای از تقیّدات هستی­شناختی، به­ خصوص در دو مسئله ­ی نوع کنش­گران و رابطه ­ی ساختار و کارگزار در نظریه ­های غربی ،حذف جهان توسعه‎نیافته را رقم زده است و راه چاره در نقد مبانی هستی‎شناختی نظریه‎های غربی و ایجاد دیدگاهی نوین با ابعاد هستی‎شناختی نوین در باب حکمرانی جهانی است. این تحقیق در چارچوب نظری با تمسک به ابعاد فرانظری (هستی­شناسی) موضوع را مورد تحلیل قرار داده، و درنهایت نتیجه می‎گیرد که اولویت مبانی هستی­شناختی بر نظریه سبب می­شود تا حکم­رانی جهانی که در دیدگاه غربی، در بعد فرانظری دارای کنش­گران محدود و رابطه­ ی کارگزارمحور بود و در بعد محتوایی صرفاً به­ صورت عملکردهای همکاری ­جویانه تعریف می ­شد، در یک دیدگاه جایگزین، در بعد فرانظری به دیدگاهی با کنش­گران نامحدود و رابطه ­ی دوسویه­ ی ساختار و کارگزار، و در بعد محتوایی به یک ساختار منسجم و تعریف­ کننده، با یک قانون واحد که دارای رابطه­ ی تکوینی با عملکردهای همکاری ­جویانه و غیرهمکاری­ جویانه­ ی حکم­رانی جهانی است، تبدیل شود. چیزی­ که در نهایت سبب جایگیری جهان توسعه‎نیافته در این ساختار می­ شود. 

سیامک بهرامی
PDF
36-69
تحولات روشی درحوزه­ ی فقه معاصر، تحولي شگرف در فقه سياسي ایجاد کرد و موجب دگردیسی در ماهیت امر سیاسی در اندیشه­ ی برخی فقیهان شد. مفهوم امر سیاسی در نظریه­ های کلاسیک مسلمانان، بر مدار مفهوم حكم و ولايات شرعي حاكمان استوار است، اما با ظهور دوگانه­ ی حق ­و­حکم، ماهیت امر سیاسی نیز دچار دگرگونی شد ونظم­های سیاسی جدیدی شکل گرفت. پرسش اساسی این است که ماهیت حق و حکم در فقه سیاسی معاصر چیست وچه پیامدهایی در عرصه­ ی سیاست به دنبال داشته است؟ بدین ­ترتیب، نخست ادبیات حق و حکم و سیر تحول و تطور آن بررسی وسپس ماهیت حق و حکم در فقه سیاسی معاصر (مشروطه) مورد کنکاش قرار می ­گیرد، و در ادامه پیامدهای آن در عرصه ­ی سیاست تحلیل  می­گردد. نگارنده تلاش می­ کند تا نشان دهد هم­نشینی حق و حکم در فقه سیاسی معاصر، حاکی از این است که سياست در جغرافياي  اندیشه­ ی سیاسی شيعه، در ميانه­ ی احكام شرعي و حقوق شهروندي قرار داشته و این مهم، موجب دگردیسی در ماهیت امر سیاسی و در نتیجه، تولید نظم­های سیاسی جدیدی در عرصه­ ی فکر و عمل سیاسی شیعه در دوره­ ی معاصر شده است.
رضا خراسانی
PDF
70-96

داریوش شایگان، از جمله متفکران برجسته‌ی تاریخ معاصر ایران است که آفاق اندیشگی‌اش نه­ تنها در ایران، که تا دوردست‌های عالم تفکر امتداد یافته است. شایگان در مواجهه با هجوم بی‌امان سیل ویرانگر مدرنیته، که می‌کوشید همه‌ی هستی شرق را با خود ببرد، آوای بومی‌گرایی و بازگشت به هویت اصیل سر داد، ندایی که در دهه‌های چهل و پنجاه شمسی منادیان دیگری نیز چون فردید، شریعتی و آل‌احمد یافت. مقاله‌ی حاضر در پاسخ به این سئوال که: نسبت تفکر اسطوره‌ای شایگان با نگاه وی به شرق و غرب چه بود و این امر چه تأثیری بر آرای وی در باب هویت بومی و اصیل گذاشت، با استفاده از رهیافت جامعه‌شناسی اندیشه و ابزار نقد اسطوره‌ای، این فرضیه را به آزمون می‌گذارد که: شایگان با تأثیرپذیری از ذهنیت اسطوره‌ای خود، که واجد مولفه‌هایی چون عقل‌گریزی، تلقی دوری از زمان، جمع‌گرایی و برساختن تمایزهای دوتایی خیالی بود، ضمن برداشتی زیبایی‌شناختی و استعلایی از شرق و نادیده گرفتن واقعیات و ویژگی‌های بدوی تمدن شرقی، به برساخت هویتی موهوم به عنوان یگانه چاره‌ی مواجهه با مدرنیته‌ی غربی رسید.

 

محمود مقدس, احمد ساعی
PDF
97-116

برنامه ­ریزی هم­کارانه به ­عنوان رهیافتی نوین در نظریه ­ي برنامه ­ریزی، به دلیل نادیده گرفتن روابط قدرت و ساز­و­کارهای آن در جامعه، از سوی برخی صاحب­نظرانِ برنامه­ ریزی به­ عنوان ابزاری برای تسهیل پیاده ­سازی اید­ئولوژی نئولیبرال مورد انتقاد قرار گرفته است. منتقدین بر این باورند که به دلیل کژشماریِ بنیادین، مردم واقعی یعنی توده ­های بدونِ سهم در جامعه، از فرآیندِ این نوع برنامه ­ریزی طرد می ­شوند. هدف این مقاله کشف عرصه­ های ناشناخته ­ي برنامه ­ریزی هم­کارانه، با به ­کارگیری انگاشت آغاز سیاست به­ مثابه ­ی صورت­بندیِ جدید از سیاستِ واقعی و رهیافت نوین به ­منظور بازکشفِ مردم است. با توجه به چارچوب انتخاب شده در این مقاله، معنای حقیقی سیاست در انگاشت آغاز سیاست، استقلالِ سیاست از دولت است. استقلال یاد شده، برسازنده ­ي پیش ­بینی ­ناپذیری در عرصه­ ی سیاسی و اجتماعی است و سبب ارجاع دوباره به انرژی سیاسی مردم می ­شود، موضوعی که در برنامه ­ریزی هم­کارانه رُخ نداده و انرژی سیاسی در فرآیند مشاوره و همکاری با گروه­های درون قدرت و صاحبان سرمایه مستحیل می ­گردد.   

بهزاد ملک پور اصل, پویا جودی گل لر
PDF
117-142

فیلسوفان تحلیلی همواره در مظان اتهام بیرون راندن سیاست از فلسفه قرار دارند. در این میان، ویتگنشتاین از زمره  فیلسوفان تحلیلی است که فلسفه ­ی او را هم به ­دلیل آنچه «فقدان سویه ­های تئوریک سیاسی» می­نامند، مورد  غفلت قرار داده­ اند. پژوهش حاضر به­ دنبال اثبات خلاف این گزاره است؛ و در همین راستا، درصدد شناسایی بن­مایه ­ی سیاسی فلسفه­ ی ویتگنشتاین است. بدین­ ترتیب، سؤال اصلی این پژوهش این است که «آیا می­توان از فلسفه­ ی متأخر ویتگنشتاین، سیاست و نتایج سیاسی استخراج کرد؟ آیا این فلسفه با سیاست نسبتی دارد؟» پاسخ ما در این نوشتار آن است که: «فلسفه­ ی متأخر ویتگنشتاین می ­تواند دارای نتایج سیاسی باشد و قابلیت استخراج گزاره­ ها و آموزه­ های سیاسی را دارد». برای اثبات این گفته، بعد از اشاره به مقدمات روشی، هستی­شناسی و معرفت­ شناسی ویتگنشتاین، پیامدهای سیاسی فلسفه­ ی ویتگنشتاین شرح داده می­ شود. می­توان از این پیامدها در دوسطح سخن گفت. سطح اول، سطحی است که با توجه به مباحث ویتگنشتاین در باب زندگی روزمره و فرم زندگی، به ­نوعی تحلیل از سیاست با توجه به قوام یافتن سوژه در زندگی اجتماعی و توجه به مسائل مربوط به قومیت­ها و تنوعات فرهنگی دست می­ زند. سطح دومی که ما از آن سخن می ­گوئیم، مربوط می شود به نقد ایدئولوژی­ها و آموزه­ های سیاسی با استفاده از ابزار تحلیلی­ ای که ویتگنشتاین در اختیار ما قرار می ­دهد. یعنی با تکیه بر جنبه­ های نقادانه­ ی فلسفه­ ی او می ­توان به سراغ مکاتب و ایدئولوژی­های رایج سیاسی رفت و بنیان دعاوی آن­ها را مورد نقد قرار داد. در این مقاله برای اثبات فرضیه و با توجه به محدوده ی بحث، صرفاً به سطح دوم پیامدهای سیاسی فلسفه ­ی ویتگنشتاین، یعنی نقد ایدئولوژی اشاره می­شود.

محسن جمشیدی, احسان کاظمی
PDF
143-163